تبليغاتX
rag doll
























rag doll



o t h e r 


عشق را جای دیگری جستجو کن

جایی بین استخوان های ترقوه ...

پشت دنده ها ...

توی تنت ...

نه در آرامشی

که بین کشاله های ران آن دختر

آرام خفته ... !!!



 ღ  SinGle-PlaYeR          

               



خط خطی های

 

 

حس عجيبيه

رفتن به گورستان

وقتی تنها حست گم شدگیه!

حس عجیبیه

وقتی تماشا میکنی که به چه سرعتی جنازه ها رو میارن

همه ی اونهایی که زیر تابوت رو گرفتین

به چی فکر میکنین اون لحظه  !؟

تو چشم خیلی ها میشد دید که از ته دل دارن میگن،خدایا شکر که من اون بالا نیستم

همه شتاب آدمها در دفن کردن کسی که یه روزی عزیزشون بوده

از یک ترس ناشناخته شکل میگیره...

ترسی که میخواد تو رو از اونجا بکنه و زودتر ببره...

گریز...

اما همه میدونن که گریزی نیست!

نیست

نیست

و این بین ،  آدمهای جالبی با خونسردی و مهارت

و با ترسی که جاش رو به عادت داده ،

آروم آروم کار خودشونو میکنن(   گورکن ها )

دلم گرفت

اما گریه ام نمی اومد

دلم به حال آیدین سوخت که تنها شد

به ساعتم نگاه کردم

۳ دقیقه بیشتر طول نکشید تا

خواهر خوشگلش برای همیشه رفت تو تاریکترین نقطه زمین...

همهء  دعا و خداحافظی و دفن و پرکردن قبر از خاک آماده یی که اون کنار بود شد ۳ دقیقه !

تحمل صداهای نخراشیده ی ناهنجاری بنام مداح !

 با اکو های وحشتناکشون ، از فشار قبر بدتره !

 همه

مثل یکسری رباط برنامه ریزی شده اومدن

گریه های برنامه ریزی شده اشون رو انجام دادن

و به سرعت به سمت بلعیدن نهاری رفتن که 

از گلوی زخمی میزبان حتی یک لقمه اش هم پایین نمیره...

آدما وقتی میرفتن یه شکل دیگه بودن

ارومتر

و با ترس کمتر

همه باید از روی گورهای آماده میپریدن و میرفتن

و هیچ کس حتی نگاهی هم به پایین ننداخت...

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم

نمی دانی چقدر دلم گرفته ...

چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند .

اینجا همه چیز مرده است .

صندلی ، میز ، آینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار

و حتی ماهی های درون قاب !

و من

که از همه مرده ترم !

اگر باور نداری پاورچین ، پاورچین کنارم بیا

ببین که بوی کافور می دهم ..

آواز کلاغ ها را هم می شنوی ؟

این آواز سیاهی اتاق را بیشتر می کند.

کلاغ های سیاه پوشی که

به جای خرما ، قارقار تعارف می کنند...

اینجا مجلس ختم من است!!!

 

 پ . ن ۱ :

ديشب دكتر روانشناسم  زل زده بود تو چشمام و از حرفی كه شنيده بود داشت شاخ در می آورد

 نمی دونست چی جوابم رو بده!  گيج مونده بود !  آخه بهش گفتم :

(( أقای دكتر ، يك نفر از من خواسته كه همه چيزو فراموش كنم منم می خوام همين كارو بكنم ،

 ميشه بهم بگين چه جوری ميشه آلزايمر گرفت ؟! ))  

 پ . ن ۲ :

فردا میرم اتاق عمل ... یه چیزی خیلی وقته که  داره  توسرم زندگی میکنه که

جاش اونجا نیست ! حکم تخلیه اش رو دکتر نوشته...

پ . ن ۳ : در نبود من دختر عموی عزیزم سروناز زحمت نوشتن توی وبم رو میکشه !

آخه دوست ندارم وبم راکد بمونه !

پ . ن ۴ : راستی ديشب خواب آغا محمد خان قاجار رو ديدم ...

 داشت گریه میکرد ... به کسی نگینا !!!

 پ . ن ۵ : برای آخرین بار اعتراف کنم ؟! دوستت دارم !

پ . ن ۶ :  اگه جون نوشتن نموند ، حلالم کنید !

 

                                                                           " خداحافظ "

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

نمیدونم چرا میخوام بعد مدتها دوباره کتابای صادق هدایت رو بخونم!

  تو این شرایط یه جور تحلیل رفتنه ‌، يه جور خودكشيه ، يه جور مازوخيسميه !

 

یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند... نمی شود گفت... آدم را مسخره می کنند !

همه از مرگ می ترسند ، من از زندگی سمج خودم !

زکی ! مردن هم جدی نیست... شاید از هر کار و هر چیز دیگری کم تر جدی باشد !!!

 

پ . ن : .............. فراموش شدم ! همین !

 بعدتر اضافه شد :

عروسک ها هم نمی دانستند ما روزی فراموششان خواهيم کرد

مايی که آب می داديمشان و غذا تا زندگی کنند

نه مثل ما زنده مانی کنند !!!

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 برای تو که تب داری و لحظه هایم را تاب می بخشی :

1. مراعات می کنم بی نظیریت را ، ایهام آمیز ترین ایهام من !

2. رها شده ام در اسارت بی پایانی ات ، پایانم رهایی از این اسارت است ...

3. حلقه اشک در چشمانت ، طناب دار را حلقه می کند بر گردن هستی ام ...

4. تب ندارم !  بی وزنی ام را ببخش ، تک بهانه هذیان گویی هایم ! 

 

پی نوشت :

می دونم كه ذهنت برف پاك كن داره و بدی های منو از روی شيشه دلت پاك می كنه !

شرمنده كه من اكثرا مث رگبارهای نابهنگام بهاری خيس می كنم اين شيشه رو !

اميدوارم هيچ وقت به جايی نرسيم كه دلت بخار كنه از سردی تگرگِ بودن من !!!

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

تقریبا همه چی خوبه... يه جورايی با خودم كنار اومدم شایدم دارم سعی می کنم که کنار بیام !

 چند روزه كه بيخيال آهنگای زیادی دپ شدم ، سيگار كم شده ،  نسكافه و قهوه به حداقل رسيده !

هی مـی‌رسم کـنار دانستگی
امـا باز نـدانسـته عـاشقـم

دیشب کافه بودم ،  رفتم كه ازمیزمون خداحافظي كنم ، يه خداحافظيِ كوچولو !

يه فيلترMarlboro توی زیر سیگاری روی میزه ! ميدونم مال كيه ! حسم میگفت !  ورش داشتم !

بر میگردم به سالها پیش!

يه روز زمستونی ... ساعت 2 : 22  اسفند ...  يه صداهايی ميومد :


بيا كه در غم عشقت مشوشم بی تو
بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشم بی تو!

....

پيام دادم و گفتم بيا خوشم ميدار
جواب دادی و گفتی كه من خوشم بی تو

خب... همينه ! خوشی بی من !

الان بوی ريحون اومد! بهمن ميكشی؟ آب نبات چوبی بخرم برات ؟ بريم النگ دلنگ بازی ؟

 چند كيلويی؟ به تعادل ميرسيم ؟!

.... هرچی بوده تموم شده . همهء ما آدما خاكستری هستيم !

 حتی من وتو !  نه تو بدی نه من خوبم !  نه تو سياهی نه من سفيدم !

 هميشه از اين كافه سپــيد و ســيـاه بدم اومده !

راستی خبر داری که عروسکت داره عروس میشه ؟!

 سخته برام ولی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و عمو سعی کردم با  كل قضيه كناربیام ...

مجبورم ! اجبار !  قلبش مریضه ... می فهمی که ؟! مهم نیست !

 مهم اینه که میدونم و مطمئنم که اگه ۱۰۰بار دیگه هم به دنیا بیام بازم عاشق تو میشم...

این آرومم میکنه...

نـرفتـه مـن حالا، حـالا به هـر دامـنه که می‌رسم
پـسـين سايه‌ها را از چـشـم تو خواهم گـريست
و دردی عجيب
که از آن دهـان بـی ‌بوسـه خواهـم چـيد!


ميدونی كه قليون هلو هم ديگه باعث سرگيجه ام نميشه... ؟!

...............

نميدونم توی اين رابطه ای كه تموم شده بازنده بودم يا برنده ولی :

خـنـك آن قـمـاربازی كه بـبـاخـت هـر چـه بـودش ، بنـماند هـيچش الا هـوس قـمار ديـگر

 

پ.  ن ۱:  عروسک داره عروس میشه !  تبریک گفتن ممنوع !

پ . ن ۲ :  زین پس می توانید مرا به جای عروسک ، عروس مرده خطاب کنید !

پ . ن ۳ : نگرانم نشو ، خوبم ...  باور کن !

+ خدايـا چـقدر مهـربانی کـنار دسـتمان پَرپَر مـی‌زد و
آيـنه نبـود تا تبـسم خـويش را تـماشـا کـنيم !!!

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

اینو یه جایی دیدم خوشم اومد!... اصلا مذهبی هم نیستم . فقط خوشم اومد!

منبع اصلیشم نمیدونم!

 نامه ای به یک فاحشه

سلام فاحشه!
هان!؟ تعجب کردی!؟
میدانم در کسوت مردان آبرومند،
اندیشیدن به تو رسم
و
گفتن از تو ننگ است!
اما میخواهم برایت بنویسم.
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه ای  نان !
چه گناه کبیره ای…!
میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام!
راستی روسپی!
از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،
زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد
رگ غیرت اربابان بیرون می زند ؟!
اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد
تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود
این «ایثار» است!
مگر هردو از یک تن نیست؟
مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش! تنت را حراج کن…
من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند
به قیمت دنیایشان،
شرفت را شکر
که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
شنیده ام روزه میگیری
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی!
من از آن میترسم
که روزی با ظاهری عالمانه،
جمعه بازار دین خدا را براه کنم،
زهد را بساط کنم،
غسل هم نکنم،
چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،
پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،
محرم هم تعطیل نکنم !!!!

 

پ . ن ۱ : قانون جاذبه را به بازی گرفته ای

هر چه بيشتر می خواهمت

                       بيشتر دور می شوی...!

 

پ . ن ۲ : دستت را نمی توانم داشته باشم ،

                                                      دوستت که می توانم ....؟!!!

 

  

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

تو این لحظه... تو این ساعت... حالم از خودم به هم خورد!


نمیگم چرا!

                          

+  بيربطه ... ولی برای تو !


Autumn hath c0me t0 thy heart,Autumn hath c0me t0 my heart
but maybe the rain bring$ her t0 y0u...but maybe the rain bring$ her t0 me

 

پ . ن : غصه نخور. همه چی روبراه ميشه + خـنك آن قـمـار بـازی كه بـبـاخـت هـر چـه بـودَش ،

 بنـماند هـيـچش الا هـوسِ قـمـارِ ديـگر... دوستت دارم ... بقيه اش باشه وقت خواب...

چند وقتی هست که  هر شب تو بغلم باهات حرف ميزنم....

 

+embrace me n0w, f0r I will die
the pain I feel in$ide will never leave
but never let g0 my crim$0n rapture
can y0u heal my $0ul?

 


خط خطی های عروسک پارچه ای

 

چرا از من گذشتی بی تفاوت ؟!

نه انگار عشقی بود ، نه روزگاری

نه پائیز و زمستون ، نه بهاری !

چجور دلت اومد تنهام بزاری ؟!!

 

دیشب باز خوابتو دیدم ! به قول خودت خوابنما شدم باز !

 *** بوديم ،هر چند تا حالا با هم اونجا نرفتيم!

توِ آشغال الان داره بهت خوش ميگذره و ميگی كه دوست داشتنِ من اشتباه بود !

 ( خودت يه مدت پيش نوشته بودی كه منم خوندم! )

هه ! به *خمک چپم !

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 همه چی خوب بود . نميدونم چی شد كه دوباره اومدی تو اين مغزِ مزخرفِ من!

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری

در انتظار طلوع خورشید است

پرسه های پاييزيمونو يادته ؟... خيابونِ تاريك... آب نبات چوبی ...

این شب ها چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

آخه دوتامون كه ميدونيم همه چی تموم شده . چرا چشام خسته س ؟

چرا انتظار ؟  واسه كی  ؟  تو ؟  تويی كه ....

مترسک ناز می کند و کلاغ ها فریاد می زنند
 من سکوت می کنم
....
این مزرعه ی زندگی من است

خشک و بی نشان

 جدی جدی يه مدته كه بگ* رفتم . هيچكيم نميدونه . همه دنبالِ گرفتاريای خودشونن!

چي ؟ رفاقت ؟؟!

هه!... رفاقتا بوی بدی گرفته .  بدتر از شاش !

 بدتر از بوی تند شاشی كه صادق هدايت توصيفش ميكرد!

 خيلی خيلی بدتر از اون چيزيم كه آلبر كامو توصيفش ميكرد !

اونم تو گرمای الجزاير! كامويی كه هيچ وقت پدرشو نديد

ولی هميشه مث يه قهرمان اسطوره ای ازش اسم ميبرد !

 ( جمله ی آخرم خيلی بی ربط و *شعر بود! قبول دارم !... كلا همه ی حرفای من *شعرن. مث خودم! )

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد
....
و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 نه! از دست بارونم كاری برنمياد...

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را 

با نگاهی معصومانه پر می کنند

 
تا اين ارتفاع صدای جيرجيرك نميرسه ولی اينجا ، تو اين اتاق ، داره يه آهنگ

 پخش ميشه كه خوانندش داره ضجه ميزنه ، گريه ميكنه  ، داد ميزنه...

داره سكوت منو يه طورِ خيلی عجيبی نوازش ميده. طوری كه ميخوای بری و

 با خواننده گريه كنی و بهش بگی مشكل تو چيه ؟ تو چر ا ؟

 تو كه نه به خاطر فروش كارات ميخونی نه به خاطر كنسرت گذاشتن !

داری واسه دلِ‌ خودت ميخونی ...  تو چرا؟.... كی ؟ من ؟.... من....

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود 

 عاشق نگات بودم ، هستم... خواهم بود آیا ؟!....  نميدونم .

ولی تا آخرِ عمر توی ذهنم ميمونی ، شكی درش نيست!

كاشكی باهات آشنا نميشدم.

ای كاش...

ای كاش قضاوتی در كار بود...

 + فقط يه نخ سيگار مونده ، با هم بكشيم!؟... میگی : نه ، نكش،هم الان ر‍ژ زدی ،

  هم داری ميری خونه ، ضايع ميشی...!!!!

 پ . ن ۱ : ای که تازه اومدی تنها نزارم ....

  پ . ن ۲ : تو هم با ما نبودی ...!!!

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

استخوان هایم دارد میسوزد

زیر بار این درد ...

من بی وفا نیستم !

این را آرزو های مرده ام

خوب میدانند ...!

.

عجیب خسته ام از این ســـــــــــــــــــــرما ...!!!!

.

.

.

 پ . ن ۱ :

میگم : تولدت مبارک ...

میگه : ممنون ، ولی قرار بود فراموشم کنی !

میگم :  نمی تونم  ، نمی شه ...

میگه : سعی کن ، می شه ... دیگه نه بهم زنگ بزن نه اس ام اس بده

میگم : ...............

پ . ن ۲ :

نباید گریه کنم

نباید گریه کنم

می فهمی دخترک ؟!!!

نباید گریه کنی !

کسی توی وجودم زار میزنه

.

.

.

من امــــــــــــــــــا بغضم رو قورت میدم

دارم خفه میشم ...

امـــــــــا گریه نمی کنم

نه ، نباید ...!!!

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

اين مشروب يكي از بزرگترين اكتشافات! و اختراعات! بشر بوده!

سلامتی فئـودور داستـايفسـكی ، که بزرگترين نويستده ی دنياس...

كسي كه در مقابل سـونـيا زانو زد به خاطر تمام رنجهاي بشر...

كه ابله شد ولي ابله نبود... كه با اون حمله هاي صرعش به حالت عرفاني ميرسيد و به درون

 آدما نگا ميكرد نه به ظاهرشون...كه گفت اينجا همه چيز مجاز است!

سلامتي فـرانـتس كافــكا كه حشره شد ، محاكمه شد و بدون دليل حكمشو قبول كرد...

كه دنياش وحشتناك و عين واقعيت بود.

سلامتي آلبـر كامـو كه  به خاطر فكر كردن شروع به تحليل كردن تدريجي كرد...

 كه گفت پوچي گدازنده ترين عواطف است...كه  پوچي و سوءتفاهم! رو خيلي زيبا نشون داد.

سلامتي صـادق هـدايـت كه از زندگي سمج خودش ميترسيد،نه مرگ...

 كه تو زندگيش زخمهايي بود كه روحش رو مث خوره در انزوا خورد و تراشيد...

زنده به گور شد، سگ ولگرد شد، سه قطره خون شد‌ و شير گاز رو باز كرد و خودكشي كرد...

 دريغا كه بار دگر شام شد...

سلامتي بهومـيل هـرابـال كه سي سال توي اون زيرزمين كاغذ خمير كرد و آبجو ميخورد و

 همدمش موشها بود.

سلامتي سـاموئـل بـكـت كه منتظر گــودويــي بود كه هيچ موقع نيومد.

سلامتي نـيـما كه گفت ري را صدا مي آيد امشب... كه بر عبث ميپاييد كه به دَر كس آيد...

كه در درون كومه ي تاريكش ذره اي نشاط نبود.

سلامتي خيــام كه  گفت اين آمدن از كجا و رفتن به كجاست... كه بر آب شد و چون باد شد...

 كه مي خوردن و شاد بودن آيينش بود.

سلامتي حـافـظ كه از آن روز كه در بند تو بود آزاد بود...

 كه شراب تلخ ميخواست كه مَردافكن بوَد زورَش...

 كه مشورت با عقل كرد گفت حافظ بنوش... كه  حديث دوست نگفت مگر به حضرتِ دوست...

 كه گفت به راه خرابات خاكم كنيد و مريزيد بر گورم جز شراب.

سلامتي فــردوسـي كه بسي رنج برد در اين سالِ سي،عجم زنده كرد بدين پارسي.

سلامتي سـیـد عـلي صـالـحـي كه در چشم به راهيه آن مونس مشرقي،درگاه خانه اش از

چند درياي گريه گذشت... كه ري رايش دير آمد و باد همه ي روياهايش را با خود برد...

 كه از اين همه سلام ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته شد.

سلامتي جـعفر پـناهـي كه جهان ارثيه ي باباش بود... كه رَنجَش قويتر از مشروب بود...

 كه  سردش بود،مث سگي كه توي جنگ سگي حسِ بوياييش رفته... 

كه خوب ميدانست كه سالهاست مرده است... كه ميراثشو يكجا سند زد به حرمتِ چشمانت به نام تو

 مهر و موم شده با آتش سيگار متبرك ملعون كه میترکاند یکی یکی حفره های ریه اش را...

 سلامتي ايـرج جـنتـي عـطـايي كه آخرين برگ درخت بود،درخت زخمي از تيغ زمستون...

كه تو فكر يك سقف بود ، سقفي اندازه ي قلب من و تو...

كه بر دوش خسته اش كشيد ترانه هايش را و عاشقانه گذر كرد ازحياطهاي "اسميرنوف"  ،

  از كوچه هاي "مشيري " و "فروغ"،از خيابانهاي "بخت آزمايي"،از خيابانهاي مجاهد،

چريك،پيش مرگ، از سالهاي "سارتر"،"فليني"،"برشت"،"جشن هنر"،

از سالهاي قتل عامِ انقلاب.

سلامتي فـرهـاد مـهـراد كه سايه اش هم نميموند هرگز پشت سرش،غمگين بود و خسته ،

 تنهاي تنها...

 كه پا به پاي سايه ها بايد ميرفت همه شب به شهر تاريك جنون...

كه ساده دل بود كه ميپنداشت دستانِ نااهلِ تو

 بايد مثل هر عاشق رها باشد.

سلامتي فـريدون فـروغـي كه كوچه ي شهرِ دلش از صداي پاي تو خالي بود...

كه ميخواست امشب با خودش شِكوِه كنه ، شِكوِه هاي دلشو تو ميدوني.

سلامتي مـاركـوس اِسْتاك به خاطر آهنگ سازيه خارق العاده اش.

سلامتي كوادْلْ به خاطر ضجه هاي ويران كننده ش و غمِ صداش.

سلامتي وينسِنْتْ كاوانا كه خوند:

life ha$ betrayed me 0nce again,I accept $0me thing$ will never change

سلامتي لـي هِـلِنْ داگـلاس به خاطر اجراي فوق العاده ي آهنگِ  pari$ienne m00nlight

سلامتي گَـري مُـور كه اندازه ي 3 - 4 سال خاطره دارم با آهنگاي بلوزش.

سلامتي كــريس ريـا با اون صداي خش دارش! به خاطر اون آهنگِ candles كه دفعه ي اولي كه

 اومدي خونمون پخش ميشد!

سلامتي نـيــك كـِيوْ كه زمستون پارسال،وقتي به ياد توِ آشغال تا ساعت4 - 5 صبح بيدار بودم

 آهنگاشو گوش ميكردم.

سلامتي گروه پيـنك فـلـويد كه همدم سالهاي آخر دبيرستان و سالهاي اول دانشگاه بود.

سلامتي اون معتادي كه تو ميدون ونك واسه سيگارش آتيش روشن كردم و

 اينقدر خمار بود كه سرشو نياورد سمت آتيش و من دستمو بردم بالاتر.

سلامتي اون پيرزني كه يه نخ سيگار ازم خواست و وقتي بهش دادم با انگشتش زد رو دستم.

سلامتي همه ي اونايي كه از ته دلشون داد زدن : ‌يار دبـستـانيه مـن،با مـن و هـمـراه مني... 

سلامتي تو! كه همه چيم بودي،جـوجـه اردك زشـت من بودي،عشقم بودي... كه دوست داشتن و

عاشق شدن رو بهم ياد دادي...

  كه دروغ و خيانت و نامردي رو بهم ياد دادي...

كه بهم ياد دادي بايد تو چشماي طرف زل زد و مث سگ بهش دروغ گفت...

 كه بهم ياد دادي اين روابط همه ش بازيه ، فيلمه، خوابه و بايد به فكر منافع شخصي بود

و *ون لقِ طرف مقابل...

سلامتيت!

+so I will light a candle f0r y0u
keep it burning in the night
and pray that y0u are all right

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

می دانم عزيزم كه روايت فاصله كار ساده ای نيست
اگر يك روز می فهميديم که
مديون خيلی از واژه های طرد شده هستيم
ديگر دچار اينهمه كابوس زبان نفهم نمی شديم
ولی افسوس
ما برای بزرگ شدن
عروسك های زيادی را به خاك سپرده ايم ...

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

 

  من دیگه عروسک نیستم و نمی خوام باشم ...   من یه عروس مرده ام

 سرد و بیروح .... !

 و این سردی و بیروح بودن رو مدیون  توام !

اعتماد کلمه ی فراموش شده ای بود که من در دایره ی لغاتم سخت به اون چسبیده بودم

 و فکر میکردم همه هنوز اونو میفهمن!

دیشب عروسک چوبی تو رو توی آتیش انداختم...

 چشم های معصومش با شرارتی پلید توی آتیش می درخشید

 التماسم نمی کرد!   انگار دیگه تن چوبیش هیچ ارزشی برای چادر خیمه شب بازی قائل نبود.

عجیبه عروسکت اصلا آتیش نگرفت... همین جوری می خندید و می خندید ...

بلند و بلندتر... از صدای خنده هاش عصبی میشدم ...آتیش خاموش شده بود و عروسک سالم سالم بود ...

کنار آتیش فقط یه اسکلت استخوونی باقی مونده بود...

حال خوبی ندارم ... دیشب وحشتناکترین لحظه های عمرم رو گذروندم !

حتی وحشتناکتر از لحظه هایی که  بدنم زیر مشت و لگدهای وحشیانه ات

 نوازش می شد !

 از خودم حالم بهم میخوره .

میگم چرا....

حالم از زن بودنم به هم میخوره ...

حالم از احساسات پاک و بچه گونه ام بهم می خوره...

از حماقتهام و سادگیهام...

کاش هرگز بهوش نمی یومدم

کاش تموم شده بوداین زندگی لعنتی و پر از حقارتم . 

کاش هرگز بر نمی گشتم

خسته ام ... خیلی خسته !

 گفته بودم که ترجیح می دم نداشته باشمت تا اینکه مجبور باشم با دیگران تقسیمت کنم !

 حالا دیگه تقسیم کردن تو با دیگران هم برام مهم نیست ... می فهمی ؟!

پراز دردم ... سرشار از بغض و هزاران سئوال....

 سئوالهایی که همه بی جواب می مونن و من هرگز دوست ندارم که جوابی بشنوم !

آهای با توام ...

 دارم برای تو می نویسم ...  برای تو و از تو!

بدون ترس از اینکه دیگران هم بخونن  

بزار همه از اندوه لحظه های من با خبر بشن

بزار همه بدونن...

برای تو می نویسم

برای تو که نه چشمام بودنت رو دید

و نه دستام لمست کرد

من فقط با دلم احساست کردم

می بینی ؟! اینا همه احساسات پاک یه موجود احمقه به اسم زن !

توی این مدت من فقط حماقت کردم و تو به این حماقت می خندیدی !

آره برای تو می نویسم که می گفتی واسه تو شرط اول با هم بودن ، صداقته !

صداقتی که نداشتیش هرگز !

می نویسم از توئی که ادعا کردی من دیوونه ام و تو عاشق این دیوونه  شدی !

می بینی ؟! می بینی چه راحت و آسونه بازی با کلمات

 و بازی با احساسات پاک دختری که با ساده لوحی باورت کرد ؟!

تو عاشق تنها من نبودی ! تو عاشق خیلیای دیگه مثل من بودی !

  تو تنها از من بچه نمی خواستی !

 تو از همه ء اونایی که  به دروغ عاشقشون بودی بچه می خواستی ،

 درست مثل ماماناشون ، همونطور زیبا ، معصوم و احمق !

دلم به اون طفل معصومی میسوزه که  به قول خودت همه ء تلاشت واسه به ثمر رسوندن اونه !

تو ، من و خیلیای دیگه مثل ما حق دارن که دنبال سهمشون از این دنیای کثیف باشن

 ولی در وجود چند نفر باید جستجوش کرد؟! هان ؟! تو به من بگو ....

توئی که با دیدن یه پست از من سریع کامنت گذاشتی

 و اس ام اس دادی که حالت از خودت و اینکه اینجایی بهم می خوره !

 آره با توام ، به من بگو که من چی کنم با اینهمه معشوقه ای که دور و برت جمع کردی

 و تمام احساساتت رو با تک تکشون قسمت می کنی ... من چی بگم ؟!

حالم نه تنها از خودم بلکه از همه ء احمقهایی مثل خودم که اسمشون زنه

 و راحت می شه احساسات پاکشون رو انگولک کرد بهم می خوره ...

ببین همین حالا و در همین لحظه همه نفرتم رو بالا میارم و

 تف می کنم تو صورتت.....

با همه ء این گله ها یه تشکر بهت بدهکارم

ازت ممنونم که به من عشق رو نشون دادی

عشقی دروغ اما زیبا و دلفریب

و من

این عشق زیبا را با تمام مخلفاتش یکجا بالا می آرم

چون نمی خوام بیشتر از این توی وجودم ریشه کنه

لعنت به عشق ، لعنت به من و لعنت به تو...

  

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

آسمون ابری و بارونی

آغوشهایی گرم و آشنا

بوی خاکی کهنه ... خسته و عاصی

آدمهایی بیشتر عصبانی و خسته  تا  آرام و مهربان

خیابونهای خیلی شلوغ

    و قیمتهایی برابر با امارات

احساس سه روزه من است  از تو ای خاک همیشه غریبم

....  ایرانم

 

 

پ . ن : به قول عزیزی تا وقتی می نویسیم زنده ایم ما !

پس منم می نویسم تا زنده بمونم ...

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

 

خودکشی تدریجی مرا شاهد باش و لحظهُ دیدار جسم بی جانم را در آغوش بگیر

 

.•*..*•. ღ عروسک پارچه ای ღ .•* *•.

    

دارم می رم سفر

 

این سفر چمدونی نداره ، کوله پشتی هم نمی برم

 

اونجا که من می رم بردن هر چی خاطره اس ممنوعه

 

جای هیچ کدومتون هم خالی نیست !

 

کاش بدونی که چرا می رم

 

و کاش بدونی که چقدر حرف نگفته توی حنجره ام موند که با تو بگم

 

ولی دیگه وقتی نیست ، می دونم ! 

 

و کاش می دونستی .......

 

اما نه

 

تو هیچوقت ندونستی که بعضی زخمها هم پر رنگن و هم جاشون دیر خوب می شه !

 

 

پ . ن : همه ء آینه ها بیشعورن ؟!  یا فقط  آیینه ء من اینجوریه ؟!!!

  

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

من خیلی نامردم!

نه بخاطر اینکه زن هستم ،  نه....!

امروز بعد از ساعتها سکوت به این نتیجه رسیدم ! 

اِ.. اِ... اِ.... چقدر نامردم من !!!

 

 

پ. ن۱ : من واقعا نامردم آیا !؟............... آره خب !

پ. ن۲ : برم یه دوپینگ کنم شاید بشه یه پست گذاشت!

 

 


بعدتر اضافه شد : 

 

نمی دانم چه حسی هست اين عاشقی!!!

وقتی می نشينم دوستت دارم

 وقتی راه می روم دوستت دارم

 وقتی می خوابم دوستت دارم

وقتی صدايی می آيد دوستت دارم

 وقتی سکوت است دوستت دارم 

  وقتی...

وقتی...

وقتی...

چه می کنی با من که چنين راحت هميشگی شده ای ؟!!!!

 

 

پ . ن :  مخاطب خاص داشت !

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

اگر به خانه ء من آمدی"... برایم مداد بیاور..... مداد سیاه..."

 می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ،

 یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.... نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!

یك بیلچه ، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم.... شخم بزنم وجودم را ...

 بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا !

یك تیغ بده ؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !

 نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود... می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم... برای شستشوی مغزی.... مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند...

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه!؟ باید واقع بین بود !

صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر.... می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،

 برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم !

یك كپی از هویتم را هم می خواهم....

 برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !

تو را به خدا.... اگر جایی دیدی " حقی" می فروختند ، برایم بخر.... تا در غذا بریزم....

 ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

 و سر آخر اگر پولی برایت ماند ... برایم یك پلاكارد بخر......

به شكل گردنبند.... بیاویزم به گردنم.... و رویش با حروف درشت بنویسم: 

 "من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم"

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

زیر آوار مانده ام...


پیدایم نمی کنند !


فریاد می زنم...


نمی شنوند !


 صدای پاهایشان دور می شود...


هزار باره فریاد می زنم...


گریه ام می گیرد...


گفته بودم تحمل این حجم دلتنگی را ندارم !!!

 

 

 پ . ن ۱: دیگه این نوشته های لعنتی هم آرومم 

                             نمی کنه ...                              

 توی این روزای سخت تنها وجود نازنین توئه که می تونه آرومم کنه ... 

                          پ . ن ۲ : عزیزکم ؛

                                       ببخش اگر گاهی تلخم !

                                             و امروز هم تلختر از همیشه ...  می دونم !

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

نخ من توی دست توست عروسك گردان...
بكش ، با اراده خودت ببر منو ...
هر جا كه ميخوای...
هر چی تو بگی قبوله عروسك گردان...
هر كاری تو بخوای ميكنم...
مثل دلقك ميشم ، مثل عاشق ، مثل پرنده ، مثل هر چی تو بگی...!
اما بذار
بذار روز مرگم رو خودم انتخاب كنم عروسك گردان...
اين تنها آرزوی ماريون توست...!

 

                                                     


      

 

دلمان ... دل عظیممان

 

                                  دلمان میخواست که...

                                                                                           

 

  دلمان میخواست که یک بچه داشتیم.

بچه ای که شبیه هیچ کسی نباشد.

بچه ای که بزرگش کنیم نه اینکه رسالت مادری را بجای آوریم از بس که کاری نداریم بکنیم!

دلمان میخواست به آن خواستگار جنتلمن انگلیسی که کلی مهربانی داشت با نگاهش

 و از تمام مردانی که میشناختیم نجیب تر بود!  به او میگفتیم که ما پیشنهاد شما رابخاطر روح 

 بزرگ  و هنرمندت میپذیریم  ولی طاقت نداریم که حتی یک نفر

 فکر کند بخاطر مسائل دیگری با شما ازدواج کردیم ...!

بنابراین دهان جماعت را میبندیم با محروم کردن شما ازداشتن رویای بسیار شیرینی که برایمان

 نوشتید و اشک مارا در آوردید....

دلمان میخواست از این مثلث عشقی خلاص شویم...

همین مثلثی که دو راسش ما را صادقانه دوست دارند...                                           

دلمان میخواست اینقدر نژاد پرست نبودیم که سریعا چسبیدیم به آن راس هم وطنی اش ...

ما میترسیدیم که یکی بگوید  آه... این دخترک به این دلیل و به آن دلیل رفته است

 با آن مرد فرنگی ازدواج کرده ..!

و با آن مرد فرنگی ازدواج نکردیم.

ما این مرد هم وطن را که بسیار جوانتر از مردفرنگی است انتخاب کردیم...

 شاید بخاطر اینکه وقتی گفت اگر تو را از دست بدهم ضربه ی بدی میخورم...

 ما فهمیدیم چه میگوید...

اما وقتی مرد فرنگی در سن ۴۱ سالگی گریست... گفتیم چه لوس!

و از بین میلیونها نامه اش هیچکدام را جدی نگرفتیم...

ما میترسیدیم از حرف مردم! 

حالا چشمها ی مخملیمان را باز کرده ایم...  یکمی البته ...

و میبینیم که اوه......

چقدر دهان این مردم باز است !

ما اینجاییم... اینهمه دور از شما ای مردم بد!

و شما بدون اینکه بدانید چقدر ترس ما را بیشتر میکنید همه اش میخواهید در مورد ما حرف بزنید!

ما هنوز گناه خود را نمیدانیم.

ما به هیچ وجه به عشق اعتقاد نداریم. ازدواج برای ما پایان راه نیست.

 فقط اضافه شدن یک آدم به مسیر است.

شاید یه جاهایی مسیر را باهم تغییر بدهیم اما اگر آن آدم مسیر ما را عوض کند!

یا بفهمیم که زوری داریم به جایی میرویم که مال آنجا نیستیم پیاده میشویم. آخر دنیا نیست !

دنیای ما... چیزی است که ما میسازیم!..

ای مردم بد! دهانتان را ببندید و بروید به کارهای خودتان فکر کنید!

ما گناهکاریم ...   خودمان میدانیم ...  ما دل یک نجیب زاده را شکستیم ... 

 چون نتوانستیم دوستش داشته باشیم...

ما خواستیم ... سعی کردیم...  نشد! ما اینکاره نبودیم...

خوبی بیشتر مردهای هم وطن این است که مثل بیشتر  مرد های فرنگی نیستند که

 از زنشان فقط عشق بخواهند و صبحانه اش را برایش در بستر بیاورند!

 از او بخواهند که بنویسد و نقاشی بکشد... به او عشق بورزند چون مهربانانه برایشان غذا فراهم

 میکند...  لباس میشوید و هرکاری میکنند که این زن احساس بردگی نکند...

( ما به این انتخاب گفتیم نه ! )

خوبی مرد هم وطن در این است که بعد از مدت کوتاهی همه چیز برایش یکنواخت و تکراری

 و به شکل وظیفه میشود! آنوقت میشود دعوا راه انداخت!

میشود بهانه گرفت ...میشود تنهایی زندگی دونفری کرد...

میشود رفت و یک جا نشست زار زار به روزگار گریه و خنده کرد! که ارزش هیچکدام را ندارد!

میشود احساس زیبای تهی بودن را تجربه کرد!!!!!

میشود بدون حرف مردم...حرفهای مزخرف یک سایه را تحمل و زنده مانی کرد!

 بهرحال....

دلمان میخواست یک بچه داشتیم ... یک بچه...!

حتی اگر پدرش ماندنی نیست...!

 

 

پ. ن ۱ : این هذیونها رو زمانی نوشتم که بخاطر آنچه که از دکترم شنیدم در تب می سوختم !

پ . ن ۲ : بی وزنی ام را ببخش ، تک بهانه هذیان گویی هایم ...  

پ. ن ۳ : تو را کم داشتن کم نيست ... می فهمی لعنتی ؟!!   

پ. ن ۴ : چرا این طوری نگام می کنی ؟!  گفتم که تب دارم !!!    

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

اين که من می‌کشم درد بی تو بودن نيست تاوان با تو بودن است !

 

 

قهوه هایم هر شب تلخ تر

و فالهایش شلوغ تر

کابوسهایم ترسناک تر

تنهائیم آشکار تر

دستانم سرد تر

و من منزوی تر

.......

نه !

ترک نمی شوید

نه تو

نه قهوه

و نه این سیگار لعنتی ...!!!

 

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

دلم می خواد بنویسم ... دلم میخواد پر رنگ بنویسم ... اصلا دلم می خواد همهء متنم رو پر رنگ

 بنویسم

دلم می خواد بنویسم ... برای تو ، از خودم !

آره از خودم ....

منی که از ظهر دلم مثل دل یه کفتر زده و شمارش قرصهای طپش قلبی که خوردم

 از دستم در رفته ...

منی که انگار توی دل هزار هزار تکه ام  از ظهر رخت شستن !

منی که همین چند ساعت پیش طاقتم تموم شد و نشستم روی کف سرد و سفید حموم  ،

 درست مثل بچگی هام زانوهامو جمع کردم تو بغلمو شیر آبو تا آخر باز کردم و های های

از ته دل بی صاحابم  زار زدم ...

آره از ته دل زار زدم ، برای روزگار خودم ، برای آرزوهای خودم ، برای تنهائیهام و برای خلوت

سرد وساکت زندگیم ...

می خوام بنویسم ...می خوام از خودم بنویسم ...

منی که میون گریه سرمو زیر آب گرفتم تا نکنه که کسی صدای هق هقمو بشنوه !

نگاه کن ، خوب صورت عروسکت رو نگاه کن ، هیچ وقت اشکهام اینقدر شور و بزرگ نبودن !

 

پ . ن ۱  :  یه نفر یک جا نوشته بود: من از زندگی سیر شده ام...

الان که این پست را میگذارم کلی قرص تو معده امه! خداحافظ...

و یک نفر براش کامنت گذاشته بود:

سلام دوست عزیز

وبلاگ بسیار پر محتوی و جالبی دارید.

خوشحال میشوم اگر به وبلاگ منهم سر بزنید!!!!

 و یک نفردیگه چند خط پایینتر نوشته بود:

من آپم بدو بیا! با کلی ازین شکلک ها!

دنیای مزخرفیه نه !؟

 پ . ن ۲ :  قول داده بودم که دیگه هرگز بدنمو خط خطی نکنم

 ولی امروز نتونستم روی قولم بمونم !

پ . ن ۳ : خسته ام ، خسته تر از اونی که بخوام تقلا کنم !

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

 امروز درست هفت روزی می شه که از مرگش میگذره

 

درست هفت روز پیش بود که میون بهت و ناباوری به دل سرد

 

 و بیروح خاک سپردمش

 

باورش برام سخت بود

 

سخت نه

 

محال !

 

دور از انتظار !

 

تو بغل خودم جون داد

 

سرشو گذاشته بود رو شونه ام و زاری  می کرد

 

طفلکی ! بدجور شکسته بود

 

زخمای روی تنش تازه و عمیق بودن

 

دیشب براش شب هفت گرفتم

 

برای آرامش روحش دعا کردم

 

به حرمت روزای عاشقی و بیقراریش

 

براش اشک ریختم

 

آره

 

هفت روز و هفت شبه که به حرمت نفسای آخرش مشکی به تن کردم

 

هفت روز

 

هفت روزی که شب و روزامو با هم قاطی کردم !

 

 هفت روزی که نفس توی سینه ام حبس شد و

 

 روزای نبودنت رو شمارش کردم و به عزا نشستم

 

و تو روزای نبودنم رو نفس کشیدی و جشن گرفتی .....!

 

 

پ . ن ۱ :  بكارت چشمهايم از همان روز نخست خدشه دار بود

بد گريه ميكنم گاهی ...

 ميفهمی ؟!

 بد ... !!!

 

پ . ن ۲ : امروز خیلی حالم گرفته .... خیلی داغونم ... کلی گریه کردم

  بهت نیاز دارم ولی تو  نیستی ...  نیستی ...  نیستی ... 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

از بی وفايی آدم ها برايت بگويم ؟!

از همان لحظه که قلبم را شکستند ؟!

از همان روزی که چشمانم از گريه خون شدند ؟!

بگويم برايت خدا ؟! طاقت شنيدن داری ؟!

می توانی باور کنی که اين مخلوقاتت

 همان انسان هايی بودند که آفريديشان ؟!

 آخر مگر اينان انسان نيستند ؟!

درک ندارند ؟!

احساس ندارند ؟!

وجدان ندارند ؟!

که اين گونه بنده ات را در بدترين لحظه ها تنها گذاشتند ؟!

خدا ...

خدای من .....

 

پ . ن :

   داغونم ...  خیلی داغون !

 شب از نیمه گذشته و خیال تو خواب را گرفته از من ...

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

 

سلام ، میدونم که این روزا هم مثل هر روز دیگه ای از زندگیت ،

 خسته  ای و حوصله من و نوشته ها مو  نداری  و شایدم  دوست داری تنها باشی ،

اما ازت اجازه میخوام واسه چند دقیقه ای هم که شده تنهائیت رو بهم بزنم

 و پا تو خلوتت بذارم .

شاید باور نکنی اما از من فقط همین کلمه ها که با شوق به سوی تو بال می زنند

 باقی می مونه و خودکاری که هیچ وقت نمی تونه آخرین حرفامو به تو بگه !!!

شاید یه روز وقتی خواستی احوال روزنامه رو بپرسی اسمم رو در صفحه سفر کرده ها ببینی

 و یا شاید کودکی با شیطنت اعلامیه سفر بی بازگشتم رو از دیوار سیمانی

 کوچه شون بکنه و پاره کنه !!!!

همه وجودم غمه ، حالا دیگه مثل یه برگ زرد پاییزی تنها توی دست باد اسیرم ،

 دلم می خواد پرواز کنم اما بال و پرم شکسته ، می خوام فریاد بکشم ولی صدا توی گلوم

می شکنه ، خونه کوچیک قلبم پائیزیه و این پائیز با بی رحمی همه چیز رو به یغما می بره ...

می خوام بنویسم ، برای تو ! برای توئی که با بی رحمی در موردم به قضاوت نشستی ،

  برای توئی که گاهی غرور بی جای من باعث می شد تا تو دنیای واقعیت درون منو نبینی

  و امروز که برات می نویسم به وجودت بیشتر از گذشته نیاز دارم !

عمری ز پی مراد ضایع دارم                   وز دور فلک چیست که نافع دارم

با هرکه بگفتم ترا دوست شدم                  شد دشمن من وه که چه طالع دارم

 امروز می خوام از پرسشهایی برات بنویسم که هیچ وقت پاسخ داده نشدن، 

 پرسشهایی که بغضی سرد و شرمی آبی مانع پرسیدنشون می شد

 و تنها قلم و کاغذم که مونس دوران تنهائیم بودن آتیش عطش منو بر بلندای مفهوم دانستن

  تسکین  می بخشیدن ....

پرسشهایی که وقتی می پرسیدم مامان خاموش می شد و بابا خودشو به نشنیدن می زد

 و معلمم که جوابگوی همه سئوالاتم بود حرف رو عوض می کرد !

 یادمه وقتی پرسیدم چرا یه بابا نون نداره و بابای دیگه زیاد نون داره

 جوابم فقط سکوت بود و جواب بقیه سئوالاتم نیز سکوت !!

چرا با اینکه طلوع همیشه آغاز روشنائیه گاهی اوقات طلوع ما آغاز تاریکی دلهاست ؟!

 چرا با اینکه خدا باعث شادیهاست همه موقع شادی فراموشش می کنن ؟!

 چرا وقتی یه روز همه شادن ، دو نفر گریه می کنن ؟!

چرا وقتی از کسی می پرسی دلیل پیوند دلها چیه می گه همدلی ،

 ولی وقتی دو نفر قهر می کنن هیچکدومشون حاضر نیست توی آشتی کردن پیشقدم بشه !!!

و دلم میخواست بپرسم چرا آدما بعضی وقتها خوب می شن و بعضی وقتها بد ؟!!!

چرا عشق لیلی و مجنون فقط قصه اس ؟!

 چرا  دیگه کسی لیلی نیست و اگه هم باشه دیگه مجنونی براش پیدا نمی شه ؟!

 چرا حافظ و مولانا یادشون پائیزی شده ؟! چرا ،چرا و هزاران چرای دیگه ......!!!

سرگشته و حیرون دنبال راهی برای پاسخ به سئوالاتم بودم ، دنبال فلسفه ای برای زندگی ....

دنیای اطرافمو تنگ و کوچیک می دیدم و همین بیشتر منو عذاب می داد ،

 دوست داشتم آزاد بودم ، آزاد آزاد تا به هر جا که دلم می خواست پر می کشیدم .

 روزها و شبها از پی هم می گذشتن و این سرگردونی ادامه داشت

 تا اینکه یه روز از سر دلتنگی تفالی به دیوان حافظ زدم ،

این کار اونقدرادامه پیدا کرد تا بالاخره جواب سئوالاتمو از بین اشعار حافظ و مولانا پیدا کردم ......

دونستم زندگی چیه ! عاشق کیه ! غم و دلتنگی یعنی چی !

دلم می خواست عاشق باشم و دوست داشتن رو تجربه کنم .

 مثل مولانا از شوریدگی عشق سر به بیابون بزنم و

 همچون درویشان اشعار حافظ سر مست از بوی عشق یار ،

 با حالی زار به گوشه خلوتی پناه ببرم  و از خدا بخوام که آتیش عشق رو درون قلبم تندتر کنه ...

روز به روز خودمو عاشقتر می دیدم اما نمی دونستم معشوقم کیه و کجا می شه یار رو پیدا کرد!

نی قصه آن شمع چو گل بتوان گفت        نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

غم دردل تنگ من از آنست که نیست           یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

من در کمال سادگی گمشده خودمو در وجود آدمایی جستجو می کردم که

 حتی صداقت هم با اونا بیگانه بود ، آدمایی که ....

وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد          که در آن آیینه صاحبنظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ          عشقبازان چنین  ،  مستحق هجرانند

خیلی زود به ماهیت اصلی اونا پی بردم و سعی کردم همه چیز اونا  رو

حتی خاطره اشون رو از صفحه زندگیم خط بزنم و به این باور برسم که :

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض           ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود

و این مسئله باعث شد من خیلی از واقعیتهای زندگی رو ببینم ، درک کنم و

 اطرافیانمو بهتر بشناسم و یکی از دلایل انصرافم از ادامه تحصیل و

 گریختن از اجتماع و آدما همین مسئله بود !

من روزی به این امید وارد دانشگاه شدم که خودم و دنیای اطرافمو بهتر بشناسم ،

 از دیگرون درس زندگی بگیرم و از خودم آدمی روشنفکر و منطقی بسازم

اما در کمال ناباوری اونچه در اطراف خودم می دیدم با واقعیت و تصورات من

 از زمین تا آسمون تفاوت داشت ،

 همه فقط ادعا داشتن و طرفدار عقاید عجیب و غریبی بودن ،

 اونا حاضر بودن برای راحتی خودشون  همه چیز و همه کس رو نادیده بگیرن

 حتی انسانیت رو .....!

البته تمام تلاش من این بود که کار به کار اونا نداشته باشم اما وقتی یه روز

 یکی از همکلاسیهام تحت فشار همین آدمای به ظاهر روشنفکر حاضر شد به زندگی خودش پایان بده

 دلمو سوزوند ، اونا همه چیزش رو ازش گرفته بودن ، همه چیز ، حتی شقایقش رو .......

از اینهمه سنگدلی و بی رحمی دلم گرفته بود ، احساس سنگینی و خفه گی می کردم ،

 توی زندگیم  تحمل هر چیزی رو داشتم جز سنگدلی ، بی مهری و بیوفائی رو .....

همیشه شیفته سادگی و صداقت بودم ، دوست داشتم همه خوب و مهربون باشن همدل و همراه ، 

پشت و تکیه گاه ،

 اما توی این دور و زمونه نمی شه حتی به عشق و محبت زیبای مادرانه هم اطمینان داشت !

آخ که بعضی آدما چقدر بد هستن ، چقدر بد ......!!!

ما آدما همیشه با این شعار زندگی می کنیم که تا شقایق هست زندگی باید کرد

 و هنوز که هنوزه توی این فکر و خیال باطل به سر می بریم و دلمون خوشه که

برای زنده موندن و زندگی کردن خیلی فرصت داریم !

اما هیچکدوم از ما هنوز به این حقیقت تلخ پی نبردیم که سالیان ساله شقایقها زیر پای نامردیها

لگدمال و نابود شدن !

ای کاش اونقدر قدرت و توان داشتم تا به همه آدما ثابت کنم و بگم که :

آهای آدما ، شماهائید که با غرور بی جا تون دل شقایقها رو شکستید و

 حتی اونا رو پیش باغبوناشون رو سیاه کردید ....!

کاش می تونستم ولی افسوس.......

درست زمانی که داشتم به این باور می رسیدم که باید به همه چیز پایان داد با تو آشنا شدم

وقتی تو رو دیدم ، باهات حرف زدم  و حرفاتو شنیدم ،

 فکر کردم بالاخره روزی فرا رسیده که روزگار می خواد تمام رنجها و تحقیرها رو به من جبران کنه ،

 فکر کردم فصل بعدی زندگیم می تونه بهار باشه ......!

دستای سرد و بی جونمو به طرفت دراز کردم تا تو وجودمو از محبتی که

 همیشه ازش بی نصیب بودم سیراب کنی

آخه میدونی که من توی این دنیا جز یه داداش کوچولو و تو کس دیگه ای رو نداشتم و ندارم

یادته یه روز بهت گفتم مامان بابای من مامان بابای راستکیم نیستن؟!

یادته جدی نگرفتی این حرفمو ؟!


یادته خودمم زدم به شوخی تا تو راستی راستی باورش نکنی ؟!

چرا ؟!

چون می ترسیدم با فهمیدن واقعیت از دست بدمت !

سنی نداشتم که افتادم زیر دست عمو و ...

با یه داداش کوچولو که هنوز نمی تونست یه کلمه هم حرف بزنه

اما عمو ....

برامون هم پدری کرد ، هم مادری

ولی تو که میدونی محبت مامان بابای راستکی یعنی چی ؟!

تو که میدونی دخترا عاشق باباهاشونن

تو که میدونی یه دختر وقتی درد تو دلش داره

با هیچ کس نمی تونه بگه جز مامانش !

آغوش گرم مامان بابا !

می فهمی که یعنی چی ؟!

آره می فهمی

چون داشتیشون

چون حس کردیشون

منم مثل تو بودم ، مغرور و یه دنده

یه دختری که قلبش مثل سنگ سفت و محکم بود

با هیچی نمی شکست

ولی وقتی هم شکست ، بد شکست !

منم مثل تو ندیدم ، شایدم نخواستم که ببینم

ولی وقتی دیدم که دیر بود ، خیلی دیر....

زمانی فهمیدم که جای خالیشون آزارم میداد

وقتی دیدم که دیگه فرصتی واسه جبران نداشتم

همونطور که تو هرگز بهم فرصت جبران ندادی

با این حرفا نه میخوام دلت برام بسوزه نه قصد برگردوندنت رو دارم

حالا که رفتی دیگه رفتی

میدونم که بازگشتی در کار نیست ولی تو نفع خودتو دیدی و رفتی

حالا می فهمی که چرا تن به ..... نمی دادم ؟!

چون جایی واسه برگشت نداشتم

حالا می فهمی چرا اون شبایی که مجبور بودم بیرون از خونه باشم رو تا دیر وقت

 توی پارک میگذروندم ؟!

حالا می فهمی چرا اون کسی که بهش می گفتم داداش ، چشم دیدن منو نداشت ؟!!

حالا می فهمی نه ؟!

ولی چه فایده ؟!

اینا رو بهت نگفتم چون نمی خواستم از دست بدمت ،

 می خواستم به هر قیمتی که شده باهات بمونم تا آخرش ،

 آخه بعد از مدتها یکی پیدا شده بود که بوی آشنا میداد ،

 کسی که حرفمو می فهمید و منو عاشق خودش کرده بود...

 با هیچ کس اونقدر راحت نبودم که با تو بودم .....

 میدونم باور نمی کنی ولی توتنها کسی بودی که من راحت براش حرف میزدم ،

 درد دل میکردم و اشک می ریختم ،

تو تنها کسی بودی که از بیماری من با خبر شد....

 آره تو ،   توئی که رهام کردی ، تنهام گذاشتی ،

 گفته بودی تنهام نمی زاری ولی گذاشتی ..... گذاشتی و ساده ازم گذشتی ....

یادته روز اولی که باهم حرف زدیم هر دومون ویرونه بودیم ؟!

یادته قرار گذاشتیم که از اول همو بسازیم ؟!

من تو رو و تو منو! یادته ؟! 

  یادته بهت گفتم که نکنه آجرامو از پایه کج بزاری ،

 اونوقت ممکنه دوباره تبدیل به یه خرابه بشم !

یادته گفتی نه ! حواسم هست ؟!

یادته گفتی دلمو  پیش بد کسی جا نزاشتم ؟!

گفتی مراقبش هستی ، یادته ؟!

ولی تو امانتدار خوبی نبودی ...  ببین ... ببین زخمای دلم تازه تر و عمیقتر شدن ....

نه یادت نیست !

فراموش کردی همه اونایی که بود و نبود !

نمی دونم به چه گناهی منو مثل یه قاب دستمال انداختی دور و دیگه هم سراغی ازم نگرفتی

شایدم می دونم و نمی خوام باور کنم !

آره نمی خوام باور کنم ، چون تو برام با همه دنیا فرق داشتی

چون نمی تونم باور کنم تو هم شدی یکی مثل همه اونایی که ازشون فرار میکردم !

آخه تو مثل فرشته ها مهربون بودی

همه فکر می کنن فرشته ها فقط می تونن زن باشن

ولی نمی دونن که فرشته مرد هم وجود داره

همه توی این دنیا یه فرشته دارن و فرشته منم تو بودی

تو فرشته ای بودی که خدا سر راه من گذاشته بود تا من سر رو شونه اش بزارم

 و از ته دل کوچیکم واسه همه دردام اشک بریزم .....

بعد از رفتنت بازم تنها و دلشکسته شدم

تنهاتر و دلشکسته تر از قبل ....

چه شبایی که سرمو گذاشتم رو شونه ات و اشک ریختم

چه شبایی که با خیالت حرف زدم و درد دل کردم

نمی دونی ، نمی دونی که چقدر جای خالیت تو زندگیم حس می شه

دلم واسه نگاهت بد جور تنگ شده !

درد دارم .... درد ...

قلبم می سوزه

تو برام عزیزترین بودی

می دونی چقدر سخته که آدم عزیزترینش رو رها کنه ؟!

اونقدر دوستت دارم که تو رو رها می خوام

رها از تموم بندها و زنجیرها !

هیچوقت نخواستم بخاطر همیشه با تو بودن برات بندی بسازم ....

همیشه پیش خودم فکر میکردم که چطور می شه ، چه اتفاقی می تونه بیفته  

که یه عشق تبدیل بشه به نفرت یا یه دوست داشتن ساده مثل همه ی دوست داشتنهای دیگه !

اون موقع نمی تونستم بفهمم ولی حالا می فهمم ....!

تو میخواستی واسه من کمرنگ باشی ولی یهو بیرنگ شدی !

 الان اگه خواستم پا رو دلم بزارم ، اگه رها ت کردم

بخاطر خود تو بود

آخه میدونی خیلی وحشتناکه آدم کسی رو که دوست داره رنج بده

 و تو با وجود من رنج می کشیدی

خسته ام ، اندازه تموم سالهای زندگیم خسته ام

با وجود تو و عشقی که بهت داشتم جای خالی مامان بابا رو کمتر حس میکردم ،

 تحمل نبودنشون برام راحت تر شده بود

حالا دیگه نه اونا رو دارم ، نه دادش کوچولومو و نه تو رو ......

تنهام و این تنهائی رو فقط یاد خاطرات خوب و بدی که از تو مونده پر می کنه و ........

یادم رفته بود که بگم جای خالیت رو با چی پر کردم !

یادته یه روز بهت گفتم اگه بخوام ازت بگذرم باید یکی دیگه جای تو رو پر کنه ؟!

آره گفتم ولی نمی دونستم که هیچ کس نمی تونه جای تو رو توی قلب زخم خورده ام بگیره !

کسی نتونست ولی چیزی جایگزینت شده که هم تحمل نبودنت رو آسونتر میکنه و هم...

و هم کم کم جونمو می گیره .......

مرگ تدریجی و بیصدا ....

 به هیچکدوم از قولهات وفا نکردی ... منو نساختی که هیچ ویرونترم کردی ...

مرحمم که نشدی هیچ ... زخمی شدی رو این دل بی صاحابم....

گذشت افسانه این عمر کوتاه            نشد کس از دل تنگ من آگاه

تو را همراه می دانستم افسوس            تو هم بودی رفیق نیمه راه   

 

 

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

ديدی عروسک ؟!


کسی ما را بر بوم  يادها به تصوير نکشيد !


ترانه ای از دوری ما دل تنگ نشد !


چشمی روبه درگاه اشک به انتظار ما ننشست !


ما ديگر درشهر آينه غريبه ايم .


بيا برويم عروسک...


من و تو


تا آغاز راه مرثيه هم سفريم ...!

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

 

مامان قشنگم...

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده... دلم میخواد از هر چی دارم بگذرم و بیام پیشت

اونوقت اون آغوش مهربونت ، جای خوبی میشه واسه قایم شدن من...

مامانم ، گلم ،چرا وقتی پیشت بودم نفهمیدم چی هستی !؟  نه... گناه من سنگین تره !

من همیشه میدونستم چه موجود نازنینی هستی و هیچ کاری نکردم ...

مامانی...  بخدا غلط کردم

منو ببخش

واسه همه اشتباهاتی که ندونسته  و دونسته انجام دادم معذرت میخوام.

واسه همه موقع هایی که باید پیشت مینشستم

اما رفتم دنبال یه دل مشغولی دیگه ... منو ببخش مامان

مامان جونم،برگ گلم،خانومم

الهی که دردت بخوره به جونم

واسه تحمل اجباری این دوری منو ببخش

هنوز حرفای شب آخر، که میون هق هق گریه ات میگفتی یادمه!

گفتی که تا کی باید عذاب رفتن ماها رو بکشی ... گفتی دیگه تحمل نداری...

مامان واقعا چی شد ؟ 

این بار به کدوم وسوسه ، اونم از بهشت تو رونده شدم ؟...

الهی دورت بگردم، قربون چشمای خیست بشم

 منم طاقت ندارم مامان ...  دلم میخواست مثل این آرتیست های

فیلما از فرودگاه برگردم!

اما مامانی اونا فیلمن و من مجبورم انگار که قوی باشم

و فقط خودم میدونم که چه نقش سختی رو دارم بازی میکنم...

مامانم

هستی من... من جز تو هیچ کس رو ندارم

نکنه مواظب خودت نباشی ؟

نکنه یه مو از سرت کم بشه !

 مامانم ، مونسم ، از همه بهترم دلم برات لک زده...

مامان......

 

خط خطی های عروسک پارچه ای

Who’s gonna love you

Who’s gonna take my place and stand by your side

Kiss you and hold you

Console you when you cry

 

I’ll always love you, I know

Baby, don’t go

 

Come closer, cara cara mia

Cara cara mia, love is all we need

 

I swear I’m never gonna leave you, cara cara mia

You’re the one for me

When someone loves like I do

Dreams can come true

So tell me, tell me now

Oh, cara cara mia, cara cara mia

How can you leave me now

 

Make me believe you

So hard for me to understand what went wrong

I’ve been so certain

Our love was always strong

 

Baby, we can’t move apart

You’re breaking my heart

 

We can be happy again

Don’t you feel that it’s burning inside

We can’t give up on each other

I want us to try

Before we say goodbye

 

کی قراره عاشق تو باشه ؟

کی قراره جای منو کنار توبگیره ؟

تو رو ببوسه و در آغوش بگیره ؟

وقتی گریه میکنی ، کی آرومت میکنه ؟

من همیشه دوستت دارم ، میدونم ...

عزیزم نرو

بیا نزدیکتر

عشق همه ء اون چیزیست که ما لازم داریم

سوگند میخورم که هیچ وقت ترکت نکنم

تو اونی هستی که میخوام

وقتی یکی کسی روهمونجوری که من دوست دارم ، دوست داره

رویاهم میتونه به حقیقت تبدیل بشه...

پس همین الان بهم بگو

چه جوری میتونی ترکم کنی ؟!

بذار باورت کنم

برام درک اینکه کجا اشتباه کردم خیلی سخته

من خیلی مطمئن بودم

عشق ما خیلی محکم بود

عزیزم ما نمیتونیم جدا بشیم

داری قلب منو میشکنی

ما میتونیم دوباره شاد باشیم

نمیبینی داره درونمون میسوزه ؟

ما نمیتونیم ازهم دست بکشیم

من میخوام که هر دومون یه بار دیگه امتحان کنیم

قبل از گفتن خداحافظ ...

 

خط خطی های عروسک پارچه ای